۱۳۸۸ فروردین ۲۸, جمعه

شوخي نيست بلکه کاملآ هم جد يست


الماركسيسم النينيسم


سربلند 21 اكتبر 2007

خيلى خوبه كه آدمها گاهى خودشان به خودشان بخندند تا خنده ديگران سبب داغون شدنشون نشه. چون واقعيت اينجاست كه حتى در جدى ترين موضوعات زندگى باز هم نكته هاى مضحكى وجود داره كه همون شايد سبب بشه زندگى در بدترين شرايط قابل تحمل بشه. كه اگر اينطور نبود تمام آدمهاى دردمند دنيا تا بحال بايد صد كفن ميپوساندند و اثرى از حضورشان در دنيا نبود و يا لزومى نداشت كه در هندوستان يكمليارد آدم گرسته در لاى دست و پاى هم وول بخورند. شايد همين جنبه هاى مختلف زندگى است كه باعث ميشه به هر حال زنده بمانند .

قصد دارم كمى بخودمان بخنديدم. ميخوام به نكاتى اشاره كنم كه سالها باعث شده ديگران بما بخندند ، حالا خودمان اين كار را ميكنيم كه به جاى عصبانى شدن از خنده هاى ديگران اما كمى فكر كنيم و ببينيم واقعا چطور شد كه اينطور شد!!. موضوعى كه در نظر گرفتم شباهت ميان ماركسيستها با مذهبيون است . و چون از مذاهب ديگه چيز زيادى نميدونم پس اين مقايسه را با اسلام و ماركسيست دنبال ميكنم. مگر بارها نشنيديم كه بما ميگويند شما هم چيزى جز همان مذهبيان در لباس تازه نيستيد؟!

بنياد گرا ها:
اينها را كه حتما ميشناسيد. حرفشان اينه كه ما بايد به دوران صدر اسلام برگرديم و دنيا را دوباره از آن زمان تعريف كنيم. برخى از آنها مشكلات جهان اسلام را بخاطر حضور هزاران امام و مردان مقدسى ميدانند كه در طول اين هزار سال دينشان را تحريف كردند و به بيراهه كشاندند. معروف ترين اين دسته از مسلمانان همان گروه " حجتيه " در ايران هستند.
در ميان كمونيستها، اين دسته به " ماركس گرا ها" شهرت دارند. اينان اصلا كارى به تاريخ جنبش كمونيستى ندارند و مدام به همان دوره " ماركس " برگشته و سعى ميكنند گفته هاى پيامبران را تاويل و تفسير كنند. مثلا ديده ايد كه در ترجمه بسيارى از متون متعلق به ماركس يك مقدمه هم وجود داره كه قصد كرده مقاله را از همون اول براتون توضيح بده، چون فرض را بر اين گذاشته كه شما نفهم هستيد!!
بنيادگرايان كمونيستى خيلى عشق " كاپيتال خوانى" را دارند. آنها هر وقت قادر به توضيح مسايل پيرامونى شان نيستند شروع به خواندن كاپيتال ميكنند.( ديديد كه مسلمانها در شرايط سخت قرآن ميخوانند؟) شعار اين دسته " رجعت به ماركس" است . يعنى بقيه را ولش كن. اينها معمولا از پيامبران بعد از ماركس خوششان نميايد و گاهى كاملا از آنها نفرت دارند.
گروه حجتيه و يا همان بنيانگرايان اسلامى معتقدند كه بايد آنقدر ظلم و فساد دنيا را پر كند تا اقا امام زمان ظهور كند. بنيادگرايان كمونيستى هم همين اعتقاد را دارند. آنها مدام بحث حمله آمريكا به ايران را پيش ميكشند و هر ماه يك تاريخ تازه براى اين حمله تعيين ميكنند. هرچند نشان ميدهند كه مخالف جنگ هستند اما آنها عملا مبلغ همين جنگ هستند چون معتقدند براى رسيدن سوسياليسم ، جهان بايد هرچه بيشتر در فقر و استثمار غرق شود. اين روزها هم كه يك امام زاده بنام "سيمور هريس" به كمكشان شتافته كه هفت سال است كه خبر از حمله قريب الوقوع آمريكا به ايران را ميدهد، ايشان اگر با همين جديت تا هفتاد سال ديگر اين احتمال را گوشزد كنند قطعا روزى پيش بينى شان عملى خواهد و از اين ازمون رو سفيد بيرون خواهد آمد. فقط شايد بجاى جمهورى اسلامى اما حكومت ديگرى بر سر كار باشد كه باز هم عيبى ندارد چون بلاخره حمله به وقوع پيوست!

سنى و شيعه:
يكى از تفاوت هاى عمده ميان شيعه و سنى همان اعتقاد و عدم اعتقاد به امامان است. سنى ها به چهار خليفه مسلمين اعتقاد دارند اما شيعه ها معتقدند يك جايى در تاريخ بحث خليفه عوض شد و امامان جايگزينشان شدند كه اين اتفاق را از دوران خلافت على ميدانند.
سنى هاى كمونيست هم به همان چهار خليفه اعتقاد دارند. ماركس، انگلس، لنين ، استالين. در حالى كه شيعيان جهان كمونيسم مانند همه شيعيان جهان بعد از هر خليفه راه خود را از بقيه جدا كردند. عده اى لنين را قبول دارند اما معتقدند كه پس از آن دينشان به بيراهه رفته و بقيه را قبول ندارند. يك عده هم تا استالين قبول دارند و ميگوييند بعد از استالين بود كه دين تحريف شد. باز يك عده ديگه خروشچف را قبول ميكنند و ميگويند دينشان از زمان گورباچف به نابودى كشيده شد. اينها همه شيعيان كمونيست هستند كه با ظهور هر امام راهشان را از بقيه جدا كردند. تروتسكيست ها هم يكى از انشعابين شيعيان كمونيست هستند. تروتسيكيستها در مورد رهبراشون عمدتا همان چيزهايى را ميگوييند كه برخى شيعه در مورد زين العابدين بيمار. حتما در نوحه ها و جاهايى كه منطق خطرناك، و احساس هاى رقيق ضامن پيروزى است يك بخش از نوحه آخوندها به زين العابدين بيمارى اختصاص پيدا ميكند كه در هميشه مريض بود و بيشترين ظلم دستگاه ظالم نثار او شده . كافى است جاى زين العابدين را تروتسكى عوض كنيد.
در دين شيعه هم شاهد هستيم كه عده اى سه امام را قبول دارند، عده ديگر تا دوران فاطمه و حسن پيش ميايند و بعد استپ ميكنند و عده اى هم دوازده تا را قبول دارند كه آخرينش هم غيب شده است.

بهاييان:
ميدانيد كه بهاييان گروهى منشعب از شيعه هستند كه معتقدند آن امام زمانى كه همه منتظرش هستند ظهور كرده. در حقيقت يك شخصى آمد و گفت من همان كسى هستم كه شما منتظرشيد. خب طبيعى است كه همه بريزند سرش و او را بزنند! چون با وجوديكه خيلى ها منتظر كس ديگرى هستند اما مسئله پيچيده اينجاست كه بلاخره كسى نميداند آن كس كه ادعاى ظهور كرده واقعى است يا تقلبى. و از همه جالب تر اينكه معمولا معتقدترين ترين آدمها به آن پيامبر تازه و يا مدعى هجوم مياورند.
در ميان كمونيستهاى جهانى كمتر پيش آمده كسى ادعاى پيامبرى كند اما اين مسئله در ميان ما ايرانى ها كه معمولا متخصص در انهدام تمامى فلسفه هاى بشرى جهان هستيم اتفاق افتاده ،‌كه پديده اى بنام " حزب كمونيست كارگرى" از آن جمله است. رهروان ميايند و ميگويند كه " منصور حكمت" همان " ماركس زمان است و همان كسى است كه جهان كمونيسم منتظر ظهورش بود". خب حالا انتظار داريد چه بشود؟ قطعا همان بلايى بر سر او و رهروانش خواهد آمد كه بر سر بهاييان آمد. يعنى كمونيستها متحدانه يك يورش همگانى را بر او سازمان ميدهند. بحدى كه امروزه يك وظايف كمونيستهاى ايرانى در اين است كه پيامبر مدعى و رهروانش را به باد ناسزا و فحاشى گرفته و در اين راه تلاش كنند كه از بقيه پيشى گيرند تا بدينوسيله ميزان ايمان خود را اثبات كنند.

غلات شيعيه:
غلات شيعيه به آن دسته از مسلمانان معتقدى ميگويند كه بدلايلى نسبت به يك امام و نظر كرده ارادت بيشترى دارند و او را گاها تا حد پيامبر رسانده و با او همطراز ميكنند. گروه هاى " فاطميه و على اللهى" ها از مشهورترين غلات شيعه هستند كه به على و فاطمه اولهيتى الهى و پيامبرگونه ميدهند.
غلات شيعه در كمونيسم هم معمولا چند شخصيت ماركسيست را در چنين جايگاهى ديده و آنها را بيش از اندازه اى كه در جايگاهشان بوده ميستايند. " لوكسامبورگ يستها و چه گواراييست ها " بخشى از همين غلات كمونيسم هستند. آنها چنان از برخى شخصيت ها نام برده و چنان شيفته آنها هستند كه هيچگاه در مورد ماركس نبودند. چه گوارا را بايد پرستيد و قطعا هرگونه كنكاش در لايه هاى ايدئولوژيكش چيزى در حد كفر و توهين به آن شخصيت عظيم است. بحدى كه مثلا ميتوان دشمن جدى مشى چريكى و انقلابات يك شبه بود اما دست و پاى چه گوارا را بوسيد!! اين اواخر هم ديديد كه فرزندان" چه " روسرى بر سر گذاشته ، به ديدار قبر چمران رفتند ، ساعتها ميهمان ارازل و اوباش جمهورى اسلامي بودند كه ما هيچكدام از آنها را نديديم و همان يك جمله اى كه گفت " پدر من يك كمونيست بود " را بر بوق و كرنا كرديم و با صد تعبير و تاوييل و راست و چاخان در سايتها منتشر كرديم. ديگر كسى سئوال نكرد كه يك كمونيست اصلا به چه دليلى حاضر شد روسرى بر سر كند؟ اصلا در جايى مانند ايران رفته بود چه غلطى كند؟ در بهشت زهرا و سر قبر خمينى و چمران و بهشتى رفته بود چه خاكى بر سرش كند؟ اينها را زير سبيلى رد كرديم و بزرگ نوشتيم كه " رفيق فلانى در جلسه فلان گفت كه پدرش يك كمونيست بود" !! شيعيان كمونيست قادر به درك اين موضوع نيستند كه برخورد به فرزندان يك پيامبر ربطى به خود پيامبر ندارد! آنها حاضر نيستند كلمه اى بى احترامى نسبت به جد و اباد مرد مقدس را تحمل كنند چون معتقدند كه فرزندان او هم مقدس هستند چون از نطفه مقدسى بوجود آمدند. به هيمن علت است كه در تمامى كوه ها و بيابان هاى كشور عزيز و باستانى ما مملو از امامزاده هايى است كه برخى به آنها دخيل ميبندند.
غلات كمونيستها همواره ميگردند تا در ميان شخصيتهاى ماركسيست يكى را بيابند تا او را همسنگ ماركس معرفى كنند. اگر آن اشخاص مرده باشند كه چه بهتر. چون مطمئن قادر نيستند حرف جديدى بزند و خداى ناكرده همه رشته هاى ما را پنبه كنند. پس براى يافتن اين اسطوره ها ناچاريم در قبرستانها بگرديم كه مردگان هميشه قابل اعتمادتر از زندگان بودند. رزا لوكسامبورگ يكى از آنها است. رزا در كشور خودش يك انقلابى و مبارز بود كه بشكلى هيستريك با لنين مخالفت ميكرد. او تا آخرين لحظه عمرش در مخالفت با ديدگاه هاى لنين بر سر انقلاب در يك كشور بود. او مرد تا ما از ديدن واكنشهايشان بعد از انقلاب اكتبر محروم بمانيم كه اگر مانده بود قطعا چيرهاى عجيب و هيجان آورى در برخورد او به انقلاب شاهد ميبوديم.

شباهت هاى ديگر:
اگر بخواهيم كه بدنبال شباهت هاى جزئى باشيم كه ديگه واويلاست و گاهى شرم اور. اين شباهت ها را ميتوان حتى در نحوه زندگى كمونيستها و بجا آوردن فرايضشان هم ديد. مثلا ميدونيد كه مسلمانها دائم بر لب ورد ميخوانند و هر كلامشان را با بسم الله شروع ميكنند. بسم الله كمونيستها هم كلمه " كارگر " است. بطوريكه غير ممكنه ببينيد يك مدعى كمونيست در جايى در حال حرف زدن باشه و مدام از واژه هاى مقدس " كارگر، سوسياليسم و مبارزه طبقاتى" نگه كه اصلا مهم نيست ربطى به حرفهاش داره يا نداره. او ناچاره اينها را بگه كه مدام تاكيد كنه كه يك كمونيسته وگرنه بقيه همكيشانش باورش نميكنند كه اينصورت كار براش سخت ميشه.
شما وقتى ميبينيد كه يك مسلمان داره زير لبش اورادى را زمزمه مينكه هميشه به معنى اين نيست كه ميفهمه چى داره ميگه. بخصوص در ميان غير عرب زبانها. اونها طوطى وار يكسرى ايات را زمزمه ميكنند بدون اينكه معنى اونو بدونند. در ميون كمونيستها هم اين امر شايع است. مثلا اگر ميشنويد كه با ربط و بى ربط از طبقه كارگر ميگويند به اين معنى نيست كه اون طبقه را ميشناسند. كافى كمى سئوال پيچششان كنيد و بپرسيد اصلا كارگر كيه؟ اون وقت ميبينيد كه از نظر اونها معلم، كشاورز، دست فروش، دندانپزشك و مدير كارخانه كه صاحب ابزار توليد نيست و داره نيروى كار يدى و فكرى اش را ميفروشه هم كارگره!!! نود درصدشون نه ميدونند كارگر چيه و نه مبارزه طبقاتى كدومه كه اين واژه ها حكم همان اوراد مقدس را براشون داره.
مسلمانها همديگر را برادر خطاب ميكنند و كمونيستها رفيق. يعنى اونها بقيه مردم را داخل آدم بحساب نميارند و براى يك گروه كه هم كيششان هستند جايگاه ويژه اى قائل هستند كه باعث ميشه از بقيه مردم جداشون كنه. وقتى كسى را برادر و رفيق خطاب ميكنيم به معنى اين است كه ما هر دو از يك خانواده هستيم و ديگران كه اين واژه ها در موردشون بكار گرفته نميشه خارج از خانواده و غريبه. به همين علت هست كه ميبينيد اين خانوده ها هميشه منزوى و جدا از جامعه هستند.
خروج از دين در اسلام يعنى ارتداد كه حكمش هم معلومه. در ميون كمونيستها هم اين واژه ارتداد خيلى بكار گرفته ميشه، البته ارتداد كمونيستها همان " رويزيونيست " است. يعنى تو به عنوان يك انسان حق ندارى و اصلا غلط ميكنى كه پايه هاى دينت را با شرايط روز تطبيق بدى. اگر اين كار را بكنى مرتد و رويزيونيست هستى. پس ما ناچاريم در هر اظهار نظرى دو سه جمله فاكت از پيامبر و امامى بياريم كه ثابت كنه ما هنوز از دين خارج نشديم. همانطوريكه مسلمانها حرفهاشون را با " قال رسوالله " شروع ميكنند تا از خطر ارتداد بجهند.
نكته خيلى جالبى كه هميشه در ماه اكتبر خودشو نشون ميده مسئله " تاريخ تقويمى" كمونيستهاست. بذاريد كمى شرح بدم.
ميدونيد كه اعياد و عزادارى مسلمونها در طى سال مدام جابجا ميشه. مثلا تولد محمد امسال در تابستان هست و چند سال بعد در زمستان. چرا؟ چون مسلمونها ميخوان خودشون رو دقيقا در همان تاريخ و زمان حس كنند تا روحشان با پيامبرشون محشور بشه. براى همينه كه روزهاى مهم مسلمونها مدام در طى سال در حال چرخشه. حالا ربطش به كمونيستها چيه؟
دولت شوروى در دهه بيست ميلادى تصميم گرفت كه تاريخ تقويمى اش را اصلا كنه. در نهايت ناچار شد 13 روز اونو به جلو بكشه. بطوريكه 25 اكتبر عملا ميشه هفتم نوامبر تاريخ جديد. براى شوروى و هر آدم باشعور ديگه اى اين تاريخ ها و تقويمها يك مسئله قرار دادى هستند كه اهميت چندانى نداره. اما براى مسلمونها آنها روزها و ساعات مقدس هستند كه دست بردن درشان دست بردن در كار خداست. مثلا ديده ايد كه بسيارى از آخوندها هيچوقت ساعتشون را جلو و عقب نميبرند؟!
بهمين خاطر برخى از مسلمانان كمونيست در تاريخ هفتم نوامبر از انقلاب 25 اكتبر تقدير كرده و اعلاميه براش صادر ميكنند. جالب و مضحك هم اينجاست كه در نوامبر ميگويند زنده باد انقلاب كبير اكتبر!! براشون فرقي نميكنه كه اين موضوع چقدر احمقانه است. بلكه براشون اين مهمه كه حتما روحشان را در همان ساعت مشخص در كنار لنين قرار دهند!


در خاتمه:
اينها كه نوشتم گوشه هايى بسيار اندك از شباهتهاى موجوده كه حتى ده درصد واقعيات هم نميشه. دين ما " ماركسيسم" امروزه سرشار از تعابير و تفاسيرى است كه سبب شده به هزاران تكه پاره پاره بشه. امروزه ده ها گروه كمونيستى وجود داره كه اگر كلمات كارگر و سوسياليسم و زحمتكشان و ....را ازشون حذف كنى هيچ نقطه مشتركى با هم ندارند. دين ما امروز صاحب ده ها امام و امامزاده شده كه هر كدام در گوشه اى چهار تا حوارى فدايى را دور خود جمع كردند. دين ما امروزها صاحب ده ها قبله است كه هر كدامشان بسويى نمازشان را بجا مى آورند. دين ما درست مانند دين اسلام تحمل شنيدين هيچ صداى مخالفى را نداره كه هيچ ، حتى شوخى و طنز در مورد اصحاب دين را هم در حد كفر و گناهان نبخشيدنى ميشناسه كه چون در قدرت نيستند فعلا توانش را ندارند كه طرف را از وسط دو شقه كنند پس به شقه كردن روحش ميپردازند و سعى ميكنند به هر ترتيبى كه شده منزوى كرده و صدايش را خاموش كنند.

مطلبى كه در بالا نوشته شده را خوانديد. اگر همه اش مزخرف محض بود كه فراموشش كنيد و دو تا فحش نثار بنده كنيد كه مقدساتتان را ضعيف كردم كه بنده فحش خورم ملس است. اما اگر شباهتهايى را يافتيد تلاش كنيد آنها را از خود دور كنيد كه اگر امروز اين كار را نكنيم فردا هيچ چيزى بيشتر از يك " خمينى" تازه نخواهيم بود. خمينى كه اينبار پرچم داس و چكش در دست دارد.

و نتيجه اخلاقى:
مهم نيست چه دين و مسلكى داريد، اما خواهشا آخوند آن دين و مسلكتان نشويد.

۱۳۸۸ فروردین ۲۱, جمعه

رشته جستارهایی درباره تاریخ كهن ایرانزمین (بهرام روشن ضمیر)

پان تورکیسم جنبشی جعلی و بی‌ریشه است که شاید در ترکیه یا ترکمنستان برای مردمان آنجا سودی داشته باشد، ولی سم کشنده آن چندین دهه است که دیگر مردمان از جمله آذربایجانی‌ها و قفقازی‌ها و ارانی‌ها را مورد یورش قرار داده است و با این شعار دروغین که شما «ترک» هستید و نه «ایرانی»! یکپارچگی ملت تاریخی ایران را در خطر قرار داده است. بر اثر همین تبلیغات دروغین، جمهوری جعلی آذربایجان پس از فروپاشی شوروی، به دامان ملت ایران بازنگشت و خود را در هویت بی‌بنیاد «ترکی» غرق گرداند. همچنانکه پیشتر دیدیم یکی از بزرگترین دروغهای پان تورکها، ترک شناساندن اقوام و تمدنهای کهن این منطقه است. از این جمله می‌توان به ترک‌زبان دانستن مادها اشاره کرد که با استناد به آن غرب و شمال غرب فلات ایران از 3000 سال پیش سرزمینی ترک‌نشین خواهد بود!
بزرگترین دستاویز اینان، تئوری اوپرت باستانشناس فرانسوی سده 19 میلادی می‌باشد که حدس زد، زبان مادها از گروه زبانهای اورال – آلتایی بوده است. ولی به این حقیقت اشاره نمی‌‌کنند که اوپرت همدوره راولینسون که کاشف خط میخی پارسی بود، می‌باشد. و تقریبا همه آنچه از زبانهای باستانی می‌دانیم، پس از اوپرت بدست آمده و تئوری او یک نظریه منسوخ و کهنه شده است. در نادانی اوپرت همین بس که او سه زبان کتیبه بیستون داریوش بزرگ را پارسی، بابلی و مادی! می‌دانست. ایرانشناسان آنزمان با دیدن تفاوت فراوان ماهیتی میان زبان نخست کتیبه که آریایی است و زبان دوم که سامی است و آن زبان سوم، آنرا زبانی نه آریایی و نه سامی اعلام داشته و به دنبال گزینه‌ای پیشنهادی برای نام و گروه زبانی آن بودند. یکی از گزینه‌ها زبان مادی باستان بود. چراکه این کتیبه در قلب سرزمین ماد بنا شده است. اوپرت با توجه به اینکه می‌دید، امروزه مردمان شمال غرب ایران به زبان ترکی سخن می‌گویند، نظریه خود را بنا کرد که بر اساس آن، این زبان سوم، مادی بوده و زبان مادها همریشه با ترکی است! درحالیکه چندی پس از آن روشن شد که آن زبان نه مادی بلکه ایلامی است. بنابراین پی ساختمان تئوری اوپرت فرو ریخت. دیاکونوف بزرگترین مادشناس جهان، که اتفاقا نویسندگان پان ترک ارادت خاصی به او داشته و مدام از کتابهای او برداشت کرده و هرگز به او اتهامات کلیشه‌ای چون آریائیست! و ترک ستیز! نزده‌اند، در کتاب خود یعنی تاریخ ماد، به شکل مفصل با ارائه دلایل زبانشناسانه تئوری اوپرت را رد کرده و تا امروز کمتر پژوهشگر سرشناسی دیده شده است که آریایی بودن مادها را زیر پرسش ببرد.
زهتابی نویسنده پان ترک، در کتاب خویش تلاش کرده تا تئوری منسوخ اوپرت را بدین شکل خنده‌آور توجیه کند که «چون از دیدگاه ما، ایلامیان همریشه و همنژاد مادها هستند، پس مادی دانستن زبان سوم کتیبه بیستون از سوی اوپرت نادرست نیست و چون ایلامیان همنژاد ترکان هستند، پس مادها نیز چنینند»! یعنی ایشان یک فرضیه سست بنیاد دیگر که همنژادی مادها و ایلامیان است را زیربنای ترک دانستن مادها قرار داده است. یکبار با هم این این نظریه را بررسی می‌کنیم و آنگاه داوری درباره این جماعت پان ترک باشد برای شما. نخست این تئوری مطرح می‌شود که ایلامیان همنژاد ترکان بوده و زبان آنها از گروه زبانهای اورال – آلتایی است. دوم این تئوری مطرح می‌شود که مادها با ایلامیان همنژاد و همزبانند. دادن تئوری در جهان امروز هیچ ایرادی ندارد. حتا اگر نتوانیم آنرا اثبات کرده و به دیگران بقبولانیم. ولی شگفت اینجاست که بر پایه دو تئوری اثبات نشده، فرضیه سوم خود را شکل داده و آنرا در بوق و کرنا کنیم! و بگوییم مادها همنژاد ترکان هستند! دست‌کم اگر یکی از این دو پیشفرض مقبولیت آکادمیک داشت، می‌شد درباره نتیجه بحث کرد. ولی هر دو پیشفرض این استنتاج، ناپذیرفتنی هستند. این درست مانند آن است که من بگویم مصریها آریایی هستند. خب این یک تئوری خواهد بود. سپس بگویم یهودیان اصلیتی مصری دارند. این نیز یک تئوری خواهد بود (هر دوی این تئوریها در جهان مطرح است) ولی من حق ندارم دو تئوری اثبات نشده را با هم جمع بسته و استنتاج کنم که یهودیان آریایی‌اند!
همچنانکه گفتم تئوری همریشه بودن زبان مادها با زبان ترکی یک تئوری مرده است و اگر خود اوپرت امروز می‌بود تردیدی در پس گرفتن آن روا نمی‌‌داشت. ولی درباره همریشه بودن زبان ایلامیان با زبان ترکی می‌توان بحث کرده و تئوری اوپرت را روی میز گذارد. البته با دانستن این موضوع که اوپرت ایلام شناس نبود و با بررسی اجمالی واژگان ایلامی بیستون نظر سطحی خویش را بیان کرده بود.
از دید تاریخی، استرابون به روشنی در کتاب خود «جفرافیا» تصریح می‌کند: «مادها مانند پارسیان، خوارزمیان، سغدیان و باکتریایی‌ها آریایی هستند و به یک زبان با تفاوتی اندک سخن می‌گویند». و هرودوت در کتاب هفتم خود هنگام سخن از لشکرکشی خشایارشا، لباس مادها را با پارسیان یکسان دانسته و همانجا تاکید می‌کند که در گذشته همه مردمان به مادها، آریایی می‌گفتند و نام مادی از زمانی خاص بر آنان گذارده شده است. موسا خورنی نیز در همین زمینه تاکید دارد. و مورخان پس از اسلام نیز همواره مادها یعنی مردمان غرب و شمال غرب ایران را آریایی – ایرانی خوانده‌اند. همچنانکه گفته شد، همسانی فرهنگی به ویژه میان مادها و پارسیان باستان، آنقدر فراوان است که اگر کسی تلاش کند، مادها را ترک بنامد، مجبور است پارسیان را نیز ترک بشناساند!

۱۳۸۸ فروردین ۱۵, شنبه

با توجه بخوانيد!


خردمند کين داستان بشنود
به دانش گرايد، به دين نگرود

وليکن چو معنيش ياد آوري
شود رام و کوتاه کند داوري


...

در اين خاک زرخيز ايران زمين
نبودن جز مردمي پاک دين

همه دينشان مردي و راد بود
کز آن کشور آزاد و آباد بود

بزرگي به مردي و فرهنگ بود
گدايي در اين بوم و بر ننگ بود

از آن روز اين خانه ويرانه گشت
که نام آورش مرد بيگانه گشت

بسوزد گرت در آتش جان و تن
به از بندگي کردن و زيستن

اگر مايه زندگي بندگيست
دو صد بار مردن به از زندگيست


...

از ايران و از ترک و ز تازيان
نژادي پديد آيد اندر ميان

نه دهقان ، نه ترک ، نه تازي بود
سخن ها به کردار و بازي بود

همه گنج ها زير دامن نهند
بميرند و کوشش به دشمن نهند

مرا کاشکي اين خرد نيستي
گر آگاهي ، روز بد نيستي

...

شود مردمي ، کيش و آيين ما
نگيرد خرد ، خرده بر دين ما

بياريم آن آب رفته به جوي
گر ز آن بيابيم باز آبروي


...

تو اين را دروغ و فسانه مدان
به يکسان روش در زمانه مدان

از او هر چه اندر خورد با خرد
دگر بر ره رمز معني برد


...

به يزدان که ، گر ما خرد داشتيم
کجا اين سر انجام بد داشتيم

...

بيا تا جهان را به بد نسپريم
جهان را به ايران نياز آوريم

زن و کودک و بوم ايرانيان
به انديشه بد منه در ميان

...

نخوانند بر ما کسي آفرين
چو ويران بود بوم ايران زمين



فـردوسي بزرگ